تکرار می کنیم زندگی را و هنوز را
با همه ی وجودم لبخند می زنم و همه ی لبخندم تنها روی دو تکه گوشت ظاهر می شود. کشیده می شوند و منبسط.... اما حتی عمق این لبخند هم نمی تواند حس عجیب و پر رمز و راز فشردگی قلبم را تسکین دهد ... و من نمی دانم چرا ... و این دوست نداشتنی ست و من نمی توانم دوست نداشته باشم.... حداقل حالا... برای همین بدجوری گیج می شوم و مدام این جمله که با صدای احمد شاملو شنیده امش توی گوشم می پیچد:" اگر آدم گذاشت اهلی ش کنند، بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه..." روباه گفته بود اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن.... گفته بود تو نسبت به هر چیزی که اهلی کنی مسئولی.... و ای کاش آدم بزرگا هم چیزا رو می فهمیدن... و من حالا عمیقا احتیاج داشتم به کسی که اهلی کرده بود من رو... کسی که نمی دونستم و اقعا کیه... تصمیم گرفته بودم همه چیزای تو ذهنم رو پاک کنم اون وقت احتمال گریه کردن کم تر می شد و احتمال شاد بودن بیشتر اما راستی..... شادی به چه قیمتی؟ و دوستم داشتم پیش کسی باشم که اهلی ش کردم ولی حتی این یکی رو هم نمی دونستم و فهمیدم که همه ی پیچیدگی ها باید از اینجا آب بخوره..... ولی خوب چی کار می شه کرد با این آدم بزرگای عجیب؟ من که نمی دونم دوست دارم برم یه جای دور یه جایی پیش کسی که خیلی وقته اهلی م کرده و من نمی دونم دور ترین جای دنیا کجاست.... شاید همین جا باشه دوست دارم یه روز بیاد و به من بگه بگه دور ترین جای دنیا کجاست؟ تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالها هست که در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تکرار کنان، می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟ ______________________________________________ شعر از حمید مصدق زندگی مثل دنده ست می تونی عوضش کنی می تونی خلاصش کنی !!!!! امشب فکر کردم به همه ی آن قسمتی از رویاهایم که دوست داشتم واقعی باشند به همه ی آن قسمتی از رویاهایم که نمی دانستم اگر اتفاق بیفتند چه کار کنم؟! نباید دلتنگ بود باید وسیع بود و تنها و سر به زیر و سخت سهراب این ها را گفته بود سهراب سپهری سهراب سپهری دایره ی نگاه سهراب خیلی گرد بود خیلی گرد تر از دایره ی نگاه خیلی از آدم ها برای همین من خیلی سهراب را دوست دارم باید دوست داشته باشیم آدم ها را و درگیر ابعاد و زاویه های ناصافشان نشویم شاید آن ها هم فراموش کرده اند مدام خط کش هایشان را برداشته اند و روی خطوط قدیمی باز خط کشیده اند مهم نیست که رسم هایشان خوب از آب درنیامده است.... واقعا مهم نیست.... چه قدر حس غریبی ست این حس تنها بودن ..... تنهای تنها بودن همه ی آدم ها و چیز ها فراموش می شوند در این فرصت به خاطر آوردن به خاطر آوردن همه ی لحظه هایی که فکر می کردم تنها نیستم..... و چه قدر سخت است سر به زیر بودن!!! نه معنایش را می دانم نه عمقش را و نه حتی می دانم چند تا بعد دارد؟! فقط گفته اند و شنیده ام که "سر به زیر باش" !! اما هیچ وقت درست و حسابی نفهمیده ام، هیچ کدام از زوایایش را......... فقط می دانم سر به زیر بودن چیزی ست فرا تر از فراموش کردن خود.... چیزی ست فرا تر از فراموش کردن افق.... و چیزی ست خیلی بیشتر از یک واژه!!! دوست دارم لا به لای شاخ و برگ درختان پردیس فکر کنم آن وقت می توانم قسمت های دوست نداشتنی فکر هایم را همان جا، جابگذارم و فقط فکر کنم که چقدر خوب است که آدم ها می توانند(؟ - !) شاد باشند....... که آدم ها می توانند زندگی کنند همان قدر که کاج های پردیس زندگی می کنند که آدم ها می توانند آزاد باشند آزاد تر از گنجشک ها و گربه ها و زنبور ها خیلی خوبست اینجا همه چیز آدم ها همه خوبند و زندگی می گذرد بدون این که حتی فکر کند به اینکه "ممکن است" عروسکی رویاهایش را گم کرده باشد....... حالا دقیقا همین حالا و همه ی این لحظه هایی که به عنوان "حالا" از آن ها یاد می کنم بهترین لحظه های زندگی من هستند بهترین فقط و فقط بهترین مطلقا خاص هستند چون نه در آینده ام و نه در گذشته چون نه سپری شده و نه می ترسم از رسیدنش چون آرامم چون صورتم خیس است چون دلم تنگ شده برای آدم های خیلی خیلی خوب چون می نویسم بهترین لحظه های زندگی من هستند این "حالا" ها چون نمی توانم بگویم که چقدر، چقدر، چقدر چیزهای پر از معنا و دوست داشتنی زیادی را می بینم که حتی نمی توانم بفهممشان چون نمی دانم چون نمی توانم بگویم هیچ کدام از آن قسمت هایی را که گفتنشان را یاد نگرفته ام را و چون نمی توانم ببینم هیچ کدام از آن چیزهایی که دیدنشان را یادنگرفته ام چون چند تا پست قبلی(احتمالا به انضمام این یکی!) مذخرف ترین و دوست نداشتنی ترین نوشته هایم هستند بهترین لحظه زندگی من حالاست که فکر میکنم انرژی ام به صفر رسیده است بهترین لحظه های زندگی من حالاست که فکر می کنم آن قدر قلبم فشرده شده که بی اختیار مکث می کنم موقع تایپ کردن این کلمات بی.......! بهترین لحظه ی زندگی من حالاست که دست هایم کاملا یخ(!) است بهترین لحظه ی زندگی من حالاست که معلق می شوم در کلی چیزهای عجیب و غریبی که بقیه به آن می گویند "احساس" ولی من............ من این کلمه ی لوس را دوست ندارم! بهترین لحظه زندگی من حالاست که می بینم بی مقدمه شروع کرده ام و همین جور بی انتها تمام می کنم انگار زندگی اند این کلمات........... نقطه نمی گذارم آخر جمله ها هیچ چیز کامل نیست کامل ها هم که نقطه ندارند.................................... !!
| Design By : Night Skin |


