تکرار می کنیم زندگی را و هنوز را
زندگی مثل دنده ست می تونی عوضش کنی می تونی خلاصش کنی !!!!! امشب فکر کردم به همه ی آن قسمتی از رویاهایم که دوست داشتم واقعی باشند به همه ی آن قسمتی از رویاهایم که نمی دانستم اگر اتفاق بیفتند چه کار کنم؟! نباید دلتنگ بود باید وسیع بود و تنها و سر به زیر و سخت سهراب این ها را گفته بود سهراب سپهری سهراب سپهری دایره ی نگاه سهراب خیلی گرد بود خیلی گرد تر از دایره ی نگاه خیلی از آدم ها برای همین من خیلی سهراب را دوست دارم باید دوست داشته باشیم آدم ها را و درگیر ابعاد و زاویه های ناصافشان نشویم شاید آن ها هم فراموش کرده اند مدام خط کش هایشان را برداشته اند و روی خطوط قدیمی باز خط کشیده اند مهم نیست که رسم هایشان خوب از آب درنیامده است.... واقعا مهم نیست.... چه قدر حس غریبی ست این حس تنها بودن ..... تنهای تنها بودن همه ی آدم ها و چیز ها فراموش می شوند در این فرصت به خاطر آوردن به خاطر آوردن همه ی لحظه هایی که فکر می کردم تنها نیستم..... و چه قدر سخت است سر به زیر بودن!!! نه معنایش را می دانم نه عمقش را و نه حتی می دانم چند تا بعد دارد؟! فقط گفته اند و شنیده ام که "سر به زیر باش" !! اما هیچ وقت درست و حسابی نفهمیده ام، هیچ کدام از زوایایش را......... فقط می دانم سر به زیر بودن چیزی ست فرا تر از فراموش کردن خود.... چیزی ست فرا تر از فراموش کردن افق.... و چیزی ست خیلی بیشتر از یک واژه!!! دوست دارم لا به لای شاخ و برگ درختان پردیس فکر کنم آن وقت می توانم قسمت های دوست نداشتنی فکر هایم را همان جا، جابگذارم و فقط فکر کنم که چقدر خوب است که آدم ها می توانند(؟ - !) شاد باشند....... که آدم ها می توانند زندگی کنند همان قدر که کاج های پردیس زندگی می کنند که آدم ها می توانند آزاد باشند آزاد تر از گنجشک ها و گربه ها و زنبور ها خیلی خوبست اینجا همه چیز آدم ها همه خوبند و زندگی می گذرد بدون این که حتی فکر کند به اینکه "ممکن است" عروسکی رویاهایش را گم کرده باشد....... حالا دقیقا همین حالا و همه ی این لحظه هایی که به عنوان "حالا" از آن ها یاد می کنم بهترین لحظه های زندگی من هستند بهترین فقط و فقط بهترین مطلقا خاص هستند چون نه در آینده ام و نه در گذشته چون نه سپری شده و نه می ترسم از رسیدنش چون آرامم چون صورتم خیس است چون دلم تنگ شده برای آدم های خیلی خیلی خوب چون می نویسم بهترین لحظه های زندگی من هستند این "حالا" ها چون نمی توانم بگویم که چقدر، چقدر، چقدر چیزهای پر از معنا و دوست داشتنی زیادی را می بینم که حتی نمی توانم بفهممشان چون نمی دانم چون نمی توانم بگویم هیچ کدام از آن قسمت هایی را که گفتنشان را یاد نگرفته ام را و چون نمی توانم ببینم هیچ کدام از آن چیزهایی که دیدنشان را یادنگرفته ام چون چند تا پست قبلی(احتمالا به انضمام این یکی!) مذخرف ترین و دوست نداشتنی ترین نوشته هایم هستند بهترین لحظه زندگی من حالاست که فکر میکنم انرژی ام به صفر رسیده است بهترین لحظه های زندگی من حالاست که فکر می کنم آن قدر قلبم فشرده شده که بی اختیار مکث می کنم موقع تایپ کردن این کلمات بی.......! بهترین لحظه ی زندگی من حالاست که دست هایم کاملا یخ(!) است بهترین لحظه ی زندگی من حالاست که معلق می شوم در کلی چیزهای عجیب و غریبی که بقیه به آن می گویند "احساس" ولی من............ من این کلمه ی لوس را دوست ندارم! بهترین لحظه زندگی من حالاست که می بینم بی مقدمه شروع کرده ام و همین جور بی انتها تمام می کنم انگار زندگی اند این کلمات........... نقطه نمی گذارم آخر جمله ها هیچ چیز کامل نیست کامل ها هم که نقطه ندارند.................................... !! هنوز هم نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت هنوز هم نمی دانم همه چیز خوب است یا بد هنوز هم نمی دانم چرا باید تنهایی دچاراین همه سوالات و اتفاقات متناقض بشوم هنوز هم نمی دانم ترجیح می دهم شیمی بخوانم که با همه ی سلولهایم متفرم از آن، یا به فکر شرکت در مسابقات ریاضی و خواندن همه ی 7 - 8 کتابی که حتی اگر هم نفهمم، به تعداد همه ی کوارک های تشکیل دهنده ام دوستشان دارم، باشم حتی هنوز هم نمی دانم...... هنوز هم نمی دانم چطور باید فکر کنم علی به جای تهران، یک جای خیلی خیلی خیلی دورتر زندگی می کند حالا.... هنوز هم نمی دانم باید خوشحال باشم از اینکه امیر سپهری شده استاد حل تمرین ما(!!!) یا ناراحت..... هنوز هم نمی دانم ...... هنوز نمی دانم آیا می شود عادت کرد به حضور 50 تا پسر بزرگ و عجیب و منطقی و خیلی متفاوت با همه ی 3 میلیارد پسر دیگری که روی زمین زندگی می کنند یا نه هنوز هم نمی دانم باید خواندن زیست را دوست داشته باشم یا نه هنوز هم نمی دانم چطور باید فکر خواندن کتاب های نجومی که توی صف ذهنم چیده بودم را از سرم بیرون کنم هنوز هم نمی دانم چطور می توانم قید ندا و دکتر میرابراهیمی را بزنم هنوز هم نمی دانم تفاوت پردیس و paradise دقیقا کجاست هنوز هم نمی دانم باید در سن و سال خودم زندگی کنم یا بزرگ تر از آن باشم که هستم هنوز هم نمی دانم چرا باید پای بند باشم به همه ی چیزهایی که بزرگترها پای بندشان هستند هنوز هم نمی دانم آیا آن قدر قدرت پیدا کرده ام که از کنار سرنوشتم بی تفاوت عبور کنم یا نه هنوز هم نمی دانم آیا آن قدر بزرگ شده ام که قدرت پیدا کنم یا نه آدم بزرگ ها قوی ترند انگار پردیس آدم ها را بزرگ می کند یک هفته هم کافی ست...... اذان را گفته اند بعد از افطار کردن روزه ام می روم توی حیاط تا نفس بکشم! ستاره ام در حال غروب کردن است ستاره ی من خیلی معمولی ست درست مثل خودم تنها یک ویژگی خاص دارد ستاره ی من قرمز است و خیلی زود غروب می کند برای همین همیشه حس می کنم دیدنش می تواند یک معجزه باشد لبخند می زنم به ستاره ام همیشه این کار را می کنم او تنها مخلوقی ست که همه ی اسرارم را می داند من گاهی شب هایی که با ستاره ام حرف می زنم برای آن هایی که دوستشان دارم پیغام می فرستم...... نمی دانم از بین 6 و نیم میلیارد جمعیت روی کره ی زمین چند نفر او را به عنوان ستاره ی خودشان انتخاب کرده اند اما می دانم که تک تک شان را دوست دارم نمی دانم آدم هایی که دوستشان دارم ستاره ی من را می بینند یا نه؟ آخر ستاره ی من خیلی خیلی معمولی ست اگر آن ها به ویژگی غیرعادی ستاره ام دقت نکرده باشند و دیدنش را از دست داده باشند آن وقت هیچ وقت پیغام های مرا دریافت نخواهند کرد...... حالا حدودا بیشتر از پنج سال است که من ستاره ام را در آسمان پیدا کرده ام ستاره ی من در یک جای خیلی دور زندگی می کند درست مثل من ستاره ی من لبخند زدن را دوست دارد درست مثل من و من ستاره ی قرمز کوچکم را دوست دارم چون زنده است هنوز چون گاهی صدایم می کند تا بروم توی حیاط و با او حرف بزنم ستاره ی من برخلاف من خیلی باهوش است چون خیلی وقت ها بدون اینکه حرف بزنم، همه چیز را می شنود اما درست در حالی که خیلی خیلی به حضورش احتیاج دارم غروب می کند و من حس می کنم برای همین ارزشمند است چون این طوری قدر هم صحبت بودن با ستاره ام را بیشتر می فهمم ای کاش آدم ها هم مثل ستاره ها بودند
| Design By : Night Skin |


